جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
38
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
مىكنند و اين تيرها در هوا به اينسو و آنسو مىرود و هرچه بر سر راهشان باشد : گردن ، پا ، و بال غازها را مىشكستند . گاه دستههاى اين غازانى كه در پروازند چنان فراوان است كه روى هوا را سياه مىكنند . در چنين هنگامى چنان مىخروشند و فرياد مىزنند كه پرندگان سرگردان مىشوند و بر زمين مىافتند . چون سخن از پرندگان به ميان آمده است مطلبى شنيدنى در اينباره برايتان مىگويم . هنگام عبور از اردوى تاتاران بر كرانهء رودى به مردى سرشناس برخوردم كه با چاكر خود سخن مىگفت . چون مرا ديد به نزد خويش خواند و گفت پياده شو و پرسيد كه به كجا مىروى . من جوابى به مقتضاى حال دادم . در اين هنگام چون به گوشهاى نگريستم در كنارش چهار يا پنج باز « 1 » ديدم كه در چنگال هر يك پرندهاى كوچك گرفتار بود . آن بزرگ به يكى از خادمانش دستورى داد و او هم بيدرنگ دو تار از موى دم اسبش كند و سرپوش بافت و بر سر بازها گذاشت و طعمه را از چنگ آنها ربود و نزد خداوندش آورد . آنگاه آن بزرگ دستور داد تا آن جوجگان را آمادهء طبخ كند . بيدرنگ هيزم فراهم آورد و آنها را كباب كرد و نزد آن بزرگ آورد . آنگاه آن بزرگ رو به من كرد و گفت كه من اسبابى ندارم كه آنچه از سپاس و ادب شايستهء تو باشد بجاى آورم ولى از آنچه خدا براى من فرستاده است بيا و بهره گير ، و هر جوجه را به دست مىگرفت و سه پاره مىكرد و يكى را خود مىخورد و تكهء دوم را به من و سوم را كه بسيار كوچك بود به آن خادم مىداد . در حيرتم كه از بسيارى و انبوهى جانورانى كه در آن پيرامون هستند چگونه ياد كنم . آيا كسى آن را باور مىكند ؟ اما بههرحال بر سر آنم كه شمهاى از آنها بگويم . نخست از اسبان ياد مىكنم كه بسيارى اسبفروشان گلهگله از اسبان اين سرزمين مىبرند . يك كاروان به ايران مىرفت كه من با آن همراه بودم با چهار هزار اسب . نبايد از اين گفته شگفتى كنيد ، زيرا كه اگر بخواهيد مىتوانيد در اينجا روزى هزار تا دو هزار اسب بخريد . چون اسب در اينجا مانند گوسفند گلهگله پيدا مىشود . اگر صد اسب از گلهء اسبان برگزينى و به صاحب آنها بگويى ، بيدرنگ با چوبى كه بر سرش حلقهاى است گردن آن اسبها را مىگيرد و از گله بيرون مىكشد و همه را
--> ( 1 ) . Tessels يا Tassels يا Fiercets اصطلاحى است براى باز .